تبلیغات
Fleet Street-21 - موسیقی نخستین عشقم بود و هست!
جانی دپ......ستاره ی هالیوود!

موسیقی نخستین عشقم بود و هست!

سه شنبه 11 مهر 1391 06:20 ب.ظ

نویسنده : پریا کالینز
ارسال شده در: مصاحبه ها ،

سلام دوستان!!!!

بعد از مدت ها دارم آپ می کنم!!!!

دلم واسه مطلب گذاشتن توی وبم تنگ شده بود!و همین طور برای خوندن نظرات جدید برای مطلب جدید!!!

همون طور که احتمالا چند نفرتون می دونین کامپیوترم خراب شده و کار باهاش خیلی سخت شده ولی من با هر بدبختی ای که شده اومدم تا این مصاحبه رو که قولش رو بهتون داده بودم بزارم!!

جانی دپ:

هیچ علاقه ای به بازیگر شدن نداشتم!

موسیقی نخستین عشقم بود و هست!

متن مصاحبه رو توی ادامه مطلب نوشتم!!!

دوست داشتید بخونید برید اون جا!!

هر زمانی که تو را دیده ام،در خانه یا هتل،گیتاری همراهت است.بعضی وقت ها در حال حرف زدن هم ساز می زنی.ارتباطت با موسیقی چه گونه است؟

از زمانی که کودک بودم و برای اولین بار گیتاری در دست گرفتم تا ببینم چه گونه کار می کند،موسیقی عشق نخستم بود و هنوز هم هست.حرکتم به سوی بازیگر شدن در حقیقت انحراف در مسیری بود که در اوایل جوانی و در حول و حوش بیست سالگی پیش گرفته بودم.چون در واقع هیچ علاقه ای به بازیگر شدن نداشتم.من یک موزیسین و گیتاریست بودم و این تنها کاری بود که می خواستم انجام دهم.اما شاید به خاطر همان انحراف در مسیر و این که کار موسیقی را برای امرار معاش انجام نمی دهم باعث شده عشقم به موسیقی همچنان پاک و کودکانه باقی مانده.عجیبش این است که من با کار بازیگری هم مثل نواختن گیتار برخورد می کنم و نگاهم به هر کاراکتر مثل یک آهنگ است.در موسیقی،احساس از هر جایی که می آید،به سر انگشتان منتقل می شود،از آن جا به ساز و به آمپلی فایر و در نهایت به گوش مخاطب.مثل آن چه که در بازیگری رخ می دهد:قصد نویسنده چه بود؟من چه چیزی به نقش می توانم اضافه کنم که دیگری نمی تواند؟مسئله لزوما تعداد نت ها نیست،بلکه حسی است که هر نت منتقل می کند و این که یک تغییر جزئی چه تغییری خواهد گذاشت.

جایی در پشت صحنه یکی از فیلم هایت شنیدم که چه قدر دوست داری به نقش کاپیتان جک اسپارو برگردی و این که چه قدر جک اسپارو شبیه خودت است.چه حسی داری وقتی در این نقش فرو می روی؟

حس رهایی!مثل رها کردن بخشی از وجودت و آزاد گذاشتنش برای این که هر چه می خواهد باشد،تحت هر شرایطی.تنها چیزی که می توانم با آن مقایسه کنم آشنایی نزدیکم با هانتر تامپسون(نویسنده و روزنامه نگار سر شناس آمریکایی-نویسنده ترس و نفرت در لاس وگاس) است.ما خیلی خیلی به هم نزدیک بودیم و من در دوره ای با او زندگی می کردم و به مطالعه شخیتش می پرداختم تا بتوانم رائول دوک(شخصیت تامپسون در ترس و نفرت در لاس وگاس)بشوم.او آزادی خاصی داشت،نوعی کنترل،چیزی نبود که از پسش برنیاید.او به شدت باهوش،تیز و رها بود و کوچک ترین اهمیتی به عواقب کارها نمی داد.یک روز کسی از او پرسید:«هانتر کف زدن با یک دست چه صدایی دارد؟!»و او سریع به صورتش سیلی زد!کاپیتان جک اسپارو برای من این طوری بود،رها کردن بخشی از وجودم،می دانی که همه ی ما یک باگز بانی درونمان داریم.

بچه ها واقعا عاشق جک اسپارو هستند و چه کسی موذی تر و باهوش تر از یک باگز بانی!

زمانی بود که من چیزی جز کارتون نگاه نمی کردم،با دخترم لیل رز می نشستیم و ساعت ها کارتون می دیدیم و مدت ها هیچ فیلم بزرگسالانه ای ندیدم.فقط کارتون!کارتون های بزرگ و قدیمی برادران وارنرز.با خودم فکر می کردم خدای من!همه چیز در این کارتون ها گسترده است با کاراکترهایی بخشنده و بزرگ.(الحق که توصیف درستی کرد!!!)کاراکترهایی که از کودک سه ساله تا پیرمرد نود و سه ساله عاشقانه دوستشان دارند.چه گونه این اتفاق می افتد؟چه گونه می توان به این نقطه رسید؟این نوعی شروع برای من بود.

برای آشنایی با شخصیت و و نحوه ی زندگی جک اسپارو چه چیزی می خواندی؟

کتاب های زیادی را درباره دزدان دریایی اولیه می خواندم.کتاب خاصی بود به اسم «زیر پرچم سیاه» که واقعا موثر بود.یکی دیگر از چیزهایی که در شناخت شخصیت کاپیتان جک به من کمک کرد کتابی از نویسنده ای به نام برنارد موتسی بود،همان جا بود که من سطر آخر اولین فیلم دزدان دریایی کارائیب را پیدا کردم.نویسندگان فیلم نامه حسابی گیر کرده بودند و ایده ای به ذهن کسی نمی رسید.من در حال خواندن این کتاب بودم که درباره دریانوردی چیزهای زیادی داشت.

آن جا نوشته بود که نهایت آرزوی یک دریا نورد رسیدن به افق است،که هیچ گاه امکان پذیر نیست اما همیشه برای رفتن و ادامه دادن به او انگیزه می دهد.با خودم گفتم:«همینه!»پیش نویسندگان فیلم نامه رفتم و گفتم برایتان یک جمله پیدا کرده ام:«برایم افق را بیاور!»آن ها در ابتدا نپذیرفتند اما 45 دقیقه بعد پیش من آمدند و گفتند ک این همان سطری است که می خواستند.(چه جالب!!من جریان این افق رو نمی دونستم چیه!!)

نظر کمپانی دیزنی درباره جک اسپارو چه بود؟گویا این شخصیت خیلی بحث برانگیز بوده...

آن زمان فضای کاملا متفاوتی در دیزنی وجود داشت.آ ن ها نمی توانستند جک اسپارو را تحمل کنند.فکر می کنم مایکل ایزنر،مدیر وقت دیزنی بود که گفته بود:«این شخصیت دارد فیلم را نابود می کند.»افراد مختلف دائم با من تماس می گرفتند و درمورد جک اسپارو سوال های عجیب و غریب می پرسیدند که چرا این طوری است و ... (دیزنی کلا بعضی اوقات خیلی گیر می ده!!!)

شخصیت فرانک در فیلم توریست با بسیاری از نقش هایتان متفاوت است.رام تر و ساده تر است.به نظر می رسد بازی در این نقش ها سخت تر باشد.

بزرگ ترین چالش برای شخصیت هایی مثل فرانک برای من این است که آن ها مثل همه هستند.یک فرد عادی.نه خیلی احمق و نه خیلی باهوش.او یک معلم ریاضی است.من همیشه به افرادی که خیلی معمولی به حساب می آیند علاقه مند هستم چون به نظرم از همه عجیب ترند.

پس فرانک را از کجا پیدا کردی؟

اوب برای من مثل بشقابی از غذاهای مختلف بود،(فکر کنم جانی توی ادبیات،تشبیهش خیلی خوب بوده و خیلی هم توی انشاهاش به کار میبرده!)ترکیبی از آدم های خاصی که طی سال های زیادی شناخته ام.من مرد ساده و معمولی ای را می شناختم که حسابدار بود و به تمام جهان سفر می کرد تا از جاهایی که تابلوی خیابان یا فروشگاه هم نام نام خانوادگی خودش داشت عکس می گرفت.

وقتی داری نقشی را بازی می کنی،وقتی وارد عمق یک شخصیت می شوی،تا به حال شده خوابی ببینی که حس کنی خواب خودت نیست؟شخصیت هایی که بازی می کنی درونت خواب می بینند؟

بارها این اتفاق افتاده،مثل شخصیت سویینی تاد.خواب های زیاد و تیره تاری می دیدم.همین طور وقتی نقش جان ویلموت را در فیلم لیبرتین بازی می کردم.

بازیگری از گذشته است که آثارش را بررسی کرده باشی،بازیگری از هر دوره ای که به صورت کلی یا در بازی در نقشی خاص به تو کمک کرده باشد؟

افرادی که همیشه آن ها را ستایش می کنم بیشتر بازیگران سینمای صامت هستند.اول از همه باستر کیتون و البته چاپلین() و جان باری مور.این ها خدایان بازیگری هستند.و اما مارلون،همه ی این ها برای زمانی بود که هنوز مارلون براندو() نیامده بود.او همه چیز را تغییر داد.بازی ای که در اتوبوسی به نام هوس(فوق العاده است!!)کرد از جنس دیگری بود.بعد از آن همه شیوه شان را تغییر دادند.

او بزرگ تر از همه بود.انگار پرده نمایش گنجایشش را نداشت،این چه گونه ممکن است؟!

کاملا!نمی دانم چه گونه اما به ویژه  در آن زمان او همه چیز داشت.شکل صورتش،بینی اش،فاصله ی میان پیشانی و ابروهایش،به دلیل ژنتیکی و غیر ژنتیکی دیگر او هر آ« چه لازم بود داشت.

بیشتر به بازیگران بزرگ سینمای صامت اشاره کردی،تو استاد صدا و کلماتی،با این حال بازیگران سینمای صامت را دوست داری...

نکته جالب درباره آن بزرگان این بود که آن ها جواهر زبان را نداشتند.پس آن چه می خواستند حس کنند و به مخاطب منتقل کنند باید زنده می بود،باید پشت چشم هایشان آن ها را می دیدی.بدنشان باید آن ها نشان می داد،وجودشان بود که حس را منتقل می کرد.

تا حالا به بازی در تئاتر فکر کرده ای؟به نظرم دیدن بازی ات به صورت زنده فوق العاده خواهد بود...

همیشه،همیشه به آن فکر می کنم.روزی مارلون براندو از من پرسید سالی چند فیلم بازی می کنی؟و من گفتم:نمی دانم...شاید سه فیلم.او گفت که بچه!باید سرعتت را کم کنی،چرا نمی روی یک سال شکسپیر را مطالعه کنی و هملت بخوانی.بر روی هملت کار کن و نقشش را بازی کن.پیش از آن که خیلی پیر شوی این کار را کن.من هم گفتم:عالی است!عجب نقشی،عجب نمایشنامه ای و از این حرف ها...و این جا بود که او تلخ ترین حرف ممکن را زد.او گفت:من این کار را نکردم.هیچ وقت شانسش را نداشتم.چرا تو نمی روی این کار را کنی؟!...او کسی بود که باید حتما این نقش را بازی می کرد و نکرد و می خواست که به من بگوید تا دندان در دهان داری این نقش را بازی کن.ن هم واقعا دوست دارم این کار را انجام دهم.واقعا دوست دارم!




دیدگاه ها : دیدگاه
برچسب ها: مصاحبه ها ، جانی دپ ،
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس